درب های بسته، رویایی خاموش

نامش سامعه بود. دختری از سرزمین کوه و خاکستر. از میان هزاران دختر بی‌نام، او یکی از آن‌هایی بود که قلبش با رویاهای بلند می‌تپید. از همان کودکی، میان کوچه‌های خاکی و دیوارهای گلی، در دل روزهای سخت، چیزی در درونش جوانه می زد؛ عطش یادگیری، شوق فهمیدن، و امید ساختن آینده‌ای متفاوت.

در خانه‌ای پر از عشق و جمعی صمیمی، در کنار پدر و مادر و چهار خواهر و برادرش، بزرگ شد. دختری هزاره، با نگاهی خجالتی اما ذهنی درخشان. روزهایش با صدای زنگ مکتب آغاز می‌شد، و شب‌هایش با مرور کتاب‌هایی که همیشه سنگین‌تر از وزنش بودند، به پایان می‌رسید.

هر صنف که می‌گذشت، سامعه حس می‌کرد یک قدم دیگر به رویاهایش نزدیک‌تر شده. آرزو داشت داکتر شود، زنی مستقل، کارآفرین، حامی دیگر زنان، و حتی سیاستمداری قدرتمند. بلندپروازانه‌ترین رویایش؟ اینکه روزی اولین زن افغانستان باشد که بر صندلی دبیرکل سازمان ملل می‌نشیند. از همان‌جا، برای برابری و عدالت در جهان فریاد بزند.

اما رویاهای سامعه قرار نبود تا ابد در مسیر نورانی خود حرکت کنند.

یک روز، ناگهانی، بی‌هشدار، درها بسته شد.
نه فقط درِ مکتب و دانشگاه، بلکه درِآینده.
درِ آرزو.
درِ امید.

طالبان برگشته بودند. و با برگشت‌شان، زندگی هزاران دختر متوقف شد.
سامعه دیگر صبح‌ها بیدار می‌شد، اما نه برای رفتن به مکتب، بلکه برای خیره‌شدن به سقف اتاقی که حالا سقف زندان او شده بود. روزهایش خالی شد. دوستانش را ندید. معلم‌هایش خاموش شدند. صدای زنگ مکتب تنها در خواب‌هایش تکرار می‌شود.

احساس کرد در زمان گیر کرده. نه راهی برای رفتن مانده، نه امکانی برای برگشتن.
هر روز بی‌هدفی، شکنجه‌ای تازه بود. افسردگی آمد. اضطراب. حتا حس بی‌ارزشی.
و با هر باری که به دفترچه آرزوهایش نگاه می‌کرد، یک صفحه دیگر از رویاهایش خاک می‌خورد.

او، مثل هزاران دختر دیگر، در انزوای اجتماعی گیر افتاد. در سکوتی که از بیرون تحمیل می‌شد.
آینده‌ای که زمانی روشن و پر از رنگ هیجان بود، حالا به یک شب بی‌پایان تبدیل شده.
و سامعه، با دستان خالی، به‌دنبال یک روزنه می‌گشت.

سازمان‌های جهانی آمدند. حرف زدند. همدردی کردند. گاهی کمک فرستادند. بعضی‌ها بورسیه دادند. بعضی برنامه‌های آنلاین اجرا کردند. ولی همه چیز نصفه‌نیمه ماند. کمک‌ها عادلانه نبود. دختران در مناطق دوردست نادیده گرفته شدند. برخی پروژه‌ها فقط در کاغذ زنده بودند. و در عمل نه؟
در عمل، سامعه هنوز در قفس است.

با این حال، در دل این سیاهی، هنوز یک نقطه‌ی نور باقی مانده.
شعله‌ای که خاموش نشده.
سامعه هنوز امید دارد. هنوز می‌نویسد، هنوز یاد می‌گیرد، هنوز صبر می‌کند.
نه برای نجات، بلکه برای لحظه‌ای که بتواند خودش، درِ را باز کند.

او می‌گوید:

«شاید امروز از من رویاهایم را گرفتند،
اما صدایم هنوز اینجاست.
و تا وقتی که یک دختر افغانستانی زنده است، امید هم زنده خواهد بود.»
صفیه رضایی
۲۰۲۵/۸/۳۰

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *